تبليغاتX
به نام او که گر حکم کند همه محکومیم
به نام او که گر حکم کند همه محکومیم
.
     
  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 (17:46)

نگاه كن كه غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايه ي سياه سركشم

اسير دست آفتاب مي شود

نگاه كن تمام هستيم خراب مي شود

شراره اي مرا به كام مي كشد

مرا به اوج مي برد

مرا به دام مي كشد

نگاه كن تمام اسمان من

پر از شهاب مي شود

تو آمدي ز دورها و دورها

زسرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مرا كنون به زورقي

زعاجها ز ابرها بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره مي كشانيم

فراتر از ستاره مي نشانيم

نگاه كن من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخرنگ ساده دل

ستاره چين بركه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما

به اين كبود غرفه هاي اسمان

كنون به گوش من دوباره مي رسد

صداي تو صداي بال برفي فرشتگان

نگاه كن كه من كجا رسيده ام

به كهكشان

به بيكران، به جاودان

كنون كه آمديم تا به اوجها

مرا بشوي با شراب موج ها

مرا بپيچ در حريربو سه ات

مرا بخواه در شبان ديرپا

مرا دگر رها مكن

مرا از اين ستاره ها

جدا مكن

نگاه كن

كه موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره

آب مي شود

صراحي سياه ديدگان من

به لاي لاي هاي گرم تو

لبالب از شراب خواب مي شود

به روي گاهواره هاي شعر من

نگاه كن

تو ميدمي و آفتاب مي شود

| نوشته شده توسط نازنین
      ...!
  سه شنبه نهم تیر 1388 (21:56)

 

نامه ای از طرف خـدا :

امروز صبح که از خواب بيدار شدي ، نگاهت مي کردم ، اميدوار بودم که با من حرف بزني ،

حتي براي چند کلمه .

نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد ، از من تشکر کني ، اما

متوجه شدم که خيلي مشغولي ، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي ، وقتي داشتي اين

طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي

و به من بگويي : سلام . اما تو خيلي مشغول بودي ، يک بار مجبور شدي منتظر شوي و براي

مدت يک ربع ساعت کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني ، بعد ديدمت که از جا

پريدي ، خيال کردم مي خواهي چيزي به من بگويي ، اما تو به طرف تلفن دويدي و در عوض

به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي . تمام روز با صبوري منتظرت بودم ،

با آن همه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني ، متوجه شدم

قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني ، شايد چون خجالت مي کشيدي ، سرت را به

سوي من خم نکردي !!! تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام

دادن داري ، بعد از انجام دادن چند کار ، تلويزيون را روشن کردي ، نمي دانم تلويزيون را

دوست داري يا نه ؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي را جلوي

آن مي گذراني ، در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي

بري ، باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي . شام

خوردي و باز هم با من صحبتي نکردي . موقع خواب ، فکر مي کنم خيلي خسته بودي ، بعد از

آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي ،

نمي دانم که چرا به من شب به خير نگفتي ، اما اشکالي ندارد ، آخر مگر صبح به من سلام

کردي ؟ هنگامي که به خواب رفتي ، صورتت را که خسته تکرار يکنواختي هاي روزمره بود ،

عاشقانه لمس کردم ، چقدر مشتاقم که به تو بگويم چطور مي تواني زندگي زيباتر و مفيدتر را

تجربه کني .... احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام ،

من صبورم ، بيش از آنچه تو فکرش را مي کني ، حتي دلم مي خواهد به تو ياد دهم که چطور

با ديگران صبور باشي ، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم ، منتظر يک سر

تکان دادن ، يک دعا ، يک فکر يا گوشه اي از قلبت که به سوي من آيد . خوب ، من باز هم

سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود ، به اميد آنکه شايد فردا کمي هم به من وقت بدهي ! آيا

وقت داري که اين نامه را براي ديگر عزيزانم بفرستي؟ اگر نه ، عيبي ندارد ، من مي فهمم و

سعي مي کنم راه ديگري بيابم ، من هرگز دست نخواهم کشيد . روز خوبي داشته باشي .

دوستت دارم

| نوشته شده توسط نازنین
      خاطره ی ارغوانی زندگیم
  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 (18:4)

 

اکنون که تنها سهم من از تو ، فقط و فقط نوشتن است
پس مي نويسم
مي نويسم از
شهري که تو در آن نبودي

کوچه اي که رنگ قدم هايت را نديد
خانه اي که حتي عطر تن تو را حس نکرد
بستري که در آن جاي تو خالي بود
داغي نفس هايي که به صورتم نخورد
بوسه اي که هيچوقت بر لبم ننشست
تولدي که تو در آن حضور نداشتي
و لبخندي که هيچگاه بر لبم نيامد

با مرور همه اينها دلتنگ مي شوم
تو در کجاي زندگي ام بودي
در کدامين لحظه جستجويت کنم

نبودي . . . نديدي . . . نگفتي . . . فقط و فقط رفتي

گاهي که دلتنگ مي شوم
فراموش ميکنم
فراموش ميکنم که تو ، فقط و فقط خاطره اي

خاطره اي که خاطره شد

| نوشته شده توسط نازنین
      میخوامت بچه پررو
  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 (18:0)

 

با همه پروگری هات میخامت بچه پرو

چشات دربه درم کردبااون جنبل وجادو

اگه هیچی نگفتم چون اخمات هم شیرینه

توروکه داشته باشم!خوشی فقط همینه!

میونه همه رنگا اون عشقش رنگارنگه

نمیدونم چه جوره؟که پروشم قشنگه

میترسم که بفهمه چقدرواسش خاطرخام

بره دنبال کارش بذاره منو تنهام

میترسم برق چشماش یکی دیگروبگیره

دلم بدجوری پیش یه بچه پروگیره

آخ دلم واسش میمیره...

| نوشته شده توسط نازنین
     
  جمعه یکم آذر 1387 (10:40)

 

 

میگن دستای پاک نو مهمون دستای دیگه ست

میگن نگات پیش منه اما دلت جای دیگه ست

میگن دروغ بوده که تو تا آخرش مال منی

چشمای رنگ عسلت دنبال چشمای دیگه ست

با ماه و مهتاب شنیدم این روزا خلوت میکنی

میگن تو خواب و رویاهات خورشید رو دعوت میکنی

چرا دستای عاشقت رنگ تابستون نمیشه

وقتی که نیستم اون نگات خونه ی بارون نمیشه

میون راهت نکنه قلبتو دادی به کسی

اون کیه که به جای من شبا براش دلواپسی

تو اهل آسمونایی اون آسمونا بلند

فرشته ی آرزوهام به گریه های من نخند

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده

آدم میتونه بد باشه مگه فرشته هم بده

 

                                                     نازنین

| نوشته شده توسط نازنین
      خاطره ی عشق
  شنبه هجدهم آبان 1387 (14:37)
 

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده ی اشک

آه اگر باز به سویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله ی سوزنده ی عشق

آخر آتش فکند بر جانم

 

                                                       باران

| نوشته شده توسط نازنین
      خالی ( کامران و هومن )
  دوشنبه یکم مهر 1387 (15:25)
 

 

 

دفتر خاطراتمو هر شب ورق میزنم

اسم تو ، تو هر صفحه شه میخونمو میشکنم

خالکوبی کردم اسمتو روی تمام بدنم

تا باورت شه اونی که هر لحظه یادته منم

هرکی میپرسه حالمو میگم همه چیز عالیه

هیچ کی نمیدونه چه قد جای تو اینجا خالیه

حالا میفهمم خالی یعنی چه حس و حالی

فکر میکنم نبودنت عادی میشه فردا برام

فردا میاد باز میبینم هیچی به جز تو نمیخوام

با هیچ کی حرف نمیزنم ،

هیچ جوکی خنده دار نیست،

بعد هر زمستونی معلومه که بهار نیست!

هر کی میپرسه حالمو میگم همه چیز عالیه

هیچ کی نمیدونه چه قد جای تو اینجا خالیه

حالا میفهمم خالی یعنی چه حس و حالی

 

خالی یعنی بی تو

                       بی تو یعنی خالی

خالی یعنی بی تو

                      بی تو یعنی خالی

 

                                                                                                          نازنین    

| نوشته شده توسط نازنین
      قطره و دریا ( عرفان نظر آهاری )
  جمعه بیست و دوم شهریور 1387 (16:18)

قطره دلش دریا میخواست، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.

هر بار خدا میگفت : از قطره تا دریا راهی ست طولانی راهی از رنج وعشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا شدن نیست

قطره عبور کرد، قطره پشت سر گذاشت، قطره ایستاد ،قطره روان شد، قطره منجمد شد، قطره راه افتاد و روان شد، قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.

تا روزی که خدا گفت : امروز روز توست روز دریا شدن

خدا قطره را به دریا رساند، قطره طعم دریا را چشید، طعم دریا شدن را اما...!

روزی قطره به خدا گفت : از دریا بزرگتر هم هست؟

خدا گفت : هست.

قطره گفت : پس من آن بزرگترین را میخواهم، آن بی نهایت را میخواهم!

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : این جا بی نهایت است!

آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای میگشت تا عشق را توی آن بریزد اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت، آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید.

خدا گفت : حالا تو بی نهایتی زیرا که عکس من در اشک عاشق است...!

                                                                                                   نازنین

| نوشته شده توسط نازنین
      قدرمو میدونی یه روز............(رضا صادقی)
  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 (16:12)

 

یه روزی قدرمو میدونی که دیره

روزی که کسی سراغتو نمیگیره

یه روزی میدونی من کی و چی بودم

روزی که از نبودنم غصه ت میگیره

باشه خوبم از کنارت ساده میرم

با وجود اینکه میدونم می میرم

به خدا قدرمو میدونی یه روزی

روزی که از تو جدا میشه مسیرم

 

قدرمو میدونی  یه روز

                          یادم میفتی شب و روز

صدام تو گوشت میپیچه

                           مثل یه آه سینه سوز

حسرت یک لحظه نگام

                           دلتنگ میشی بدجور برام

اون روزا دور نیست به خدا.............................................حتی به خوابت نمیام

 

قدرمو یه روزی میدونی فهمیدی ؟؟

اما دیگه همه چیز تموم شد یه ثانیه هم منتظرت نمیشینم!!!!!!!!!

                                                                                                        باران

| نوشته شده توسط نازنین
      عشق اول (رامین زمانی
  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 (14:37)

 

عشق اول مهربونم ، سرتو بذار رو شونه م

عشق اول مهربونم ، چتر موهات سایه بونم

عشق اول نازنینم ، دستتو بذار تو دستام

عشق اول بهترینم  ، بوی تو داره نفسهام

عشق اول.......................عشق آخر

اگه امشب در کنارم تو رو دارم، تو رو دارم ،

 پس چرا چشم انتظارم ؟

عشق اول...........................عشق آخر

نکنه خوابم دوباره!!

نکنه تنهام بذاری بشه قلبم پاره پاره!

نکنه هنوز نگفتم که چه قد عاشقت هستم،

نکنه هرگز ندونی تو رو من میپرستم ،

نکنه هرگز ندونم راز اون ناز نگاتو ،

نکنه هرگز نخونم شعر غمگین چشاتو ،

اگه من حتی ندونم اسمتو ای مهربونم

اگه تو حتی ندونی از منم نام و نشونی

 

  عشق اول.................................عشق آخر

   نکنه خوابم دوباره!

                       نکنه تنهام بذاری بشه قلبم پاره پاره!!

 

                                                                                                نازنین

| نوشته شده توسط نازنین
      خنده ات را از من نگیر (پابلو نرودا)
  جمعه یازدهم مرداد 1387 (15:31)
 

 

هوا را از من بگیر

اما خنده ات را نه

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری

و آبی را که به ناگاه

در شادی تو سر ریز میکند

از پس نبردی سخت باز میگردم

با چشمانی خسته که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی

اما خنده ات که رها میشود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درها را به رویم میگشاید

عشق من خنده ی تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی به ناگاه

خون من بر سنگ فرش خیابان جاری ست

بخند زیرا که خنده ی تو برای دستان من

شمشیری ست آخته

خنده ی تو در پاییز

خنده ی تو در کناره ی دریا

موج کف آلوده اش را باید بر فرازد

و در بهاران عشق من

خنده ات را میخواهم

چون گلی که در انتظارش بوده ام

گل آبی و گل سرخ که مرا میخواند

بخند بر شب

بر روز و ماه

بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره

بر این دختر بچه ی کمرو که دوستت دارد

و آن گاه که چشمهایم را میگشایم و میبندم

و آنگاه که پاهایم میروند باز میگردند

نان را  هوا را

روشنی را  بهار را

از من بگیر اما خنده ات رانه

تا چشم از دنیا نبندم

 

                                باران

| نوشته شده توسط نازنین
      زیر بارون باید رفت...! (سهراب سپهری)
  چهارشنبه نهم مرداد 1387 (4:24)

 

 

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

چه اهمیت دارد اگر گاه می رویند

قارچ های غربت؟

من نمیدانم که چرا میگویند اسب حیوان نجیبی است

یا کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کس کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

واژه را باید شست

واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

                                    زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است

 

                                                                          نازنین

| نوشته شده توسط نازنین
      پشت دریاها (سهراب سپهری)
  سه شنبه یکم مرداد 1387 (14:16)

 

قایقی خواهم ساخت

خواهد انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند.

قایقی از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند.

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم راند:

«دور باید شد دور.

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.

هیچ آیینه تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد.

چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود.

دور باید شد ، دور.

شب سرودش را خواند ،

نوبت پنجره هاست. »

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.

بام ها جای کبوترهایی است ، که به فواره هوش بشری می نگرند.

دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله ، به یک خواب لطیف.

خاک ، موسیقی احساس ترا می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان

سحرخیزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

قایقی باید ساخت.

 

                          باران

| نوشته شده توسط
      ده تایی بچگی
  دوشنبه سی و یکم تیر 1387 (2:14)

 

بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 تا بشمارم

نهایت هر چیزی همین 10 تا بود

و این 10 تا قشنگ بود

از بابا بستنی میخواستم 10 تا میخواستم

مامان رو 10 تا دوست داشتم

خلاصه همه چیز همین 10 تا بود

ولی حالا

نمیدونم ته دنیا چه قدره ؟

نهایت دوست داشتن چه قدره ؟

خیلی حریص شدم !

ده تا بستنی کفافمو نمیده

اما میخوام بگم دوستت دارم

به اندازه ی همون 10 تای بچگی

 

 

 

                                                   باران

| نوشته شده توسط نازنین
      فدای اون... (مریم حیدرزاده)
  دوشنبه سی و یکم تیر 1387 (2:2)

 

 

فدای اون گلی که یه روز یکی میخواد بده دستت

فدای اون دویدنات وقتی میگیره نفست

فدای ذوق موندن و فدای درد رفتنت

فدای پرواز کردنات فدای اون نشستنت

فدای صبر و حوصله ت فدای بی حوصلگیت

فدای بچه بودنت فدای کل زندگیت

فدای ناز مژه هات فدای چشم روشنت

فدای اون خستگی که میاد میشینه رو تنت

فدای عطر خنده هات فدای طعم موندنت

فدای دوست داشتنات حتی فدای روندنت

فدای اون بالشی که گاهی بهش تکیه بدی

فدای اون چیزای که یه روز میخوای هدیه بدی

فدای تو که هیچ کسی نمیشینه جات

فدای لحظه ای یه بار تو رویا بوسیدن

فدای لحن سلامات فدای روز دیدنت

فدای اون قول دادنات حتی اگه عمل نشه

یعنی کسی هست که تو چشمای تو حل نشه

فدای کوچه هایی که میگذری از کنارشون

فدای عکسات که دارم همیشه یادگارشون

دنیا بهونه ست عزیزم فدای اسمتو وخودت

منو ببخش اگه نشد بازم بیام تولدت

 

                                                      نازنین

| نوشته شده توسط